پدر آمد ، با سطلی پر ز شله در دست ! آه از آن شله ی نطلبیده که خودش تو را طلب کند . شله نذر سال یکی از همسایه های پدری بود ! خدا رحمت ش کنه . بچه که بودم حدود 4-5 سال ، پسر عمه ای داشتم( و دارم ) با چشمانی به رنگ آسمان ؛ هر وقت میومد مشهد چهارزانو مینشست رو به روم و زل می زد توی چشمام و با موذی گری تمام خطاب م می کرد و می گفت " مریم ! شنیدم این پیرمرد عاشقته ! اسم تو رو روی قلب ش حک کرده ، بیا و روی این پیرمرد عاشق رو زمین ننداز و بهش بله رو بگو ! " منم با

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها


خرید اینترنتی zhujidaohangye barandownloadu Mark عمومی مرکز خدمات ساشین سرویس دونار خزر